تبلیغات
روح خزنده
دوشنبه 24 مرداد 1390  03:18 ب.ظ
توسط: فروغ

چقد رخوشحالم که یکی ا زانها نبودم من...من...من یکی از ان مجموعه ارزشمند !از ان دارو دسته سنگین و ناب و سفید.. در ماشینی را باز نکردم که خودم را بچرخانم و پیاده شوم و دهانم را چون غاری کشف شده باز نکردم مدام و نخندیدم بین انها که دور وبرم دهانشان را باز کردندند مثل غارهای کوچک وبزرگ وخندیدند .

یادم میاید نشسته بودیم با بچه های دور افتاده. همه از یک جنس چوب و شیشه و کاه .حرف می زدیم و حرف ها مثل رشته های طلایی خزر و سبلان و سهند  و خلیج فارس را دور میزد و بر میگشت توی قلبمان و همان جا می ماند و می رقصید و دخترک توی قلبم می رقصید و م یبوسید و می غلتید و دخترک ....

نه من نبودم انجا و چه خوب که من نبودم یکی ا زانها ..میانشان... در زمره انها پهلویشان روی زمین مادریم بشینم و گوشه لباسم به انها بخورد و گوشه لباسشان به من و چشمانمان بیاویزد و خنده و اینها

دخترک گریه کرد وای من کجا بردم . من چی را کجا برده بودم؟؟ دخترک را کجا ول کردم من؟؟ روی تمدن  فلسفی کدام نسناس..گریه اش کجا بردم انداختم . بسته بندی شده توی پلاستیک سبز .گریه اش را به کی دادم  من ؟؟؟ دروغ زلالیت می خواهد . دیوانگی ناب  ای وای من

 حالا  شب دست دخترک را می گیرم و دماغ و چشم قرمزش را . نیچه را بغل می کنم و ومی خوابم . با پالتوی کدرش با ان دکمه های قدیمی بزرگ. همیشه همان تنش است. می گویم نیچه جان حالا تابستان نیست؟؟؟؟ او نگاهم می کند و چشمان نافذ نگاهم می کند و من چه می توانم بگویم  جز سکوت و دخترک می خوابد و من می خوابم و من

چقدر خوشحالم که عکس نیستم و نفسی می اید هنوز با خس خس  و نامیرا و نمی توانید پونز توی دستم فرو کنید ومرا توی صورت صد تای دیگر مونتاز کنید و من نیستم بزرگ و جایزه ببر و عکس . ان مجمو عه ارزشمند!

چقدر خوشحالم من ......... توی تنهایی مردم از درد  واین کلیشه کو چکی نیست.درد با استخوان هایم جاز می زند و با رگ هایم گیتار بیس و من فقط بیس را دوست دارم و از الکتریک ها و فلامینگو نیستم من وای چقدر خوشحالم

خار چشم.... درد جانم را رشته رشته کرده کنون به دهلیز های قلبم رسیده است. حالا همه بالای سرم میروندو می ایند .ادمیانی که مال منند  مال دنیای من و من دوستشان دارم انهایی را که نبودنند انها هم!

و من

چقدر خوشحالم

که نبودم

انچنان ارزشمند و بی جان

 

 

 

 


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 22 تیر 1390  02:38 ق.ظ
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: فروغ

فقط من و همسایه ا ی بیدار بودیم که پدرش مرده بود

چراغ گردسوز کوچه

موجی از لکه های سفیدرا به خانه اورد

24 ساعت پیش ما در حال عشق بازی بودیم

باد

نوارهای پرده را به هم می کوبد

مثل ساز خشمگینی که از دست های نو رسیده ای می گریزد

چه گذشته سهمگینی

پر از لنگه گوشواره های گم شده

اگر صدایم را به فضا بفرستم

تا ابد ارام نخواهد گرفت

تا ابد

بین ستاره های خوشرنگ

مبنای زمان را  که عوض کنیم

ابد همین جاست

و من از سفری هزار ساله برگشته ام

پارچه ها ی سیاه روی سنگ های سفید  میخکوب شده اند

پارچه ها ی تمیزی که روی تخت منتظرند

پیکر مرا سخت در اغوش می گیرند.


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 19 مهر 1389  09:54 ب.ظ
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: فروغ

چه كسی فكر می كرد

كه  كاكتوس های یك فیلم فرانسوی

مرا اینگونه شادمان كند .

در شبی عمیق  از ماه مهر

كه پنجره ها باز بودند و

هوای سرد خانه را می شست

كسی از اطراف بیدار نبود .

خودم را با پتویی پوشاندم كه بوی بچه های نو را می داد

بوی تمام جاهایی كه نبودم

بوی دریا بدون افتاب

بوی ساعاتی پیش

كه در اتاق های خانه راه می رفتم

گویی كه در دنیایی تازه به زمین آمده قدم می گذارم .


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :7  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7